تخفیف 105.000 تومانی در دوره تصویری عزت نفس و خوشبختی!!!

چگونه بی دلیل شاد باشیم؟

خوب شادی شادی است دیگر ! بی دلیل برای چی ؟ آیا تا به الان درمورد شادی چه بی دلیل چه با دلیل فکر کرده ایم ؟ شادی بی دلیل چیه ؟ شادی با دلیل چیه ؟ شادی با خوشحالی فرقی داره ؟ خوشحالی از کجا می آید ؟ شادی از کجا نشات میگیرد ؟ چرا انسان یک لحظه خوشحاله و لحظه بعد غمگینه ؟ چرا هیچ وقت انسان از زندگیش راضی نیست ؟ و همیشه درنوعی نگرانی و دلهره به سر می برد .

چرا روابط انسان ها روز به روز تیره شده و به سردی می گراید ؟ چرا هر چه انسان مسن تر می شود نگرانی و ترس و بی حوصلگی به سراغش می آید ؟ وظیفه اصلی ما به عنوان انسان در این کره خاکی چیست ؟ چرا اینقدر در دنیا درگیری و جنگ زیاد شده است ؟ چرا هرچقدر تکنولوژی پیشرفت میکند همان قدر هم به نگرانی و تنهایی انسان افزوده می شود ؟ صدها چرای دیگر .

و صدها چرای دیگر . خوب شاید تعجب کنید و از خود سوال کنید آیا شادی با این چرا ها ارتباط دارد ؟ همه ما اگر یک لحظه عقب برگردیم و به دوران کودکی خود نظری بیندازیم ، شاید مزه لحظه های شادی را در خود احساس کنیم . دورانی که فارغ از همه نگرانی ها ، دلشوره ها ، دشمنی ها ، کینه ها ، خشم و عصبیت ، حسادت ها ، اضطراب ها و غیره بود .

حال سوال اینجاست کجا رفتند آن لحظه های شادی و سرور ؟ چرا همینکه از دوران شیرین کودکی گذر کردیم ، یواش یواش همه اینها سراغ مان می آیند و هرچقدر بزرگتر می شویم اینها نیز با ما بزرگ شده و بر قدرت آنها افزوده می شود. همه این بزرگ شدن ها سایه ای شوم و روحیه ای غمگین و اوقاتی تلخ برای ما به ارمغان می آورد .

و باعث میشود ما به مرحله جنون و عدم کنترل روان ، رفتار و اعمال خود و افسردگی برسیم و شاهد آن باشیم که هر روز اتفاقات ناگوار در جامعه و خانواده ها بوقوع بپیوندد . وقتی به مرحله افسردگی رسیدیم شروع می کنیم به پیدا کردن راه حل هایی برای غلبه بر افسردگی ، پرخاشگری و غیره . بدون آنکه بفهمیم ریشه این مشکالت از کجا شرچشمه می گیرد .

اگر با خود صادق باشیم و رفتار و اعمال روزمره خود را زیر ذره بین و توجه قراردهیم ، خواهیم دید که بیشتر آنها غیرعادی بوده و همیشه همه ما درنوعی جنگ و ستیز در درون خود و یا بیرون با کسی هستیم. یعنی لحظه ای نیست که آرامش درونی و روانی داشته باشیم . مگر اینکه بخواهیم عمدا بدون آنکه دنبال راه حل مشکل بگردیم ، سعی کنیم سر پوشی روی این بی حوصله گی و آشفتگی قراردهیم.

در این میان بعضی به مواد الکلی روی می آورند ، عده ای با مصرف مواد مخدر جلو این اسب سرکش را برای مدتی می گیرند ، عده ای آن را با تماشای فیلم و سریال ، عده ای با خرید ، عده ای با مسافرت ، عده ای با رفتن به دل طبیعت ، عده ای هم با امید بستن به فرزند و همسر و پول سعی در پوشاندن این رفتارها و احساسهای مخرب درونی می باشند .

خالصه هرکسی به هر عنوانی سعی در مخفی کردن یا از بین بردن این بی حوصله گی و غیره می باشند. انگار در درون ما آتش فشانی از خشم و کینه و دروغ و نفرت و غیره نهفته است که با کمترین تحرکی فوران می کند. کافی است به رفتار های خودمان در طول روز نظری بیندازیم ، آنوقت خواهیم دید که این آتشفشان چقدر ، چه از طرف مردم عادی ، همکار ، همسر ، خواهر و برادر، فرزند ، همسایه حتی کسانی که اصال آنها را ندیده ایم ، به مرحله فوران می رسد .

چرا اشخاص هدف گذاری نمی کنند ؟

و هرچه قدر سن مان بالا می رود این رفتار های تنش زا و نا هنجار در ما بیشتر می شود . بعضی مواقع این رفتارها به علت شرایط خانوادگی ، شغلی و حرفه ای در جامعه به صورت فیزیکی در ما نمایان نمی شوند ولی در عوض این کشمکش به درون مان منتقل شده و باعث افسردگی و بی حوصله گی مان می شوند .

چرا ما اینقدر وابسته به قضاوت ، مقایسه ، نظر ، مورد توجه واقع شدن و مورد تشویق واقع شدن هستیم . آیا اینها به نوعی ما را ارضای روحی و روانی می کنند و شخصت ما را مشعشع جلوه می دهند ؟ چرا اینقدر دوست داریم در مورد اطرافیان نظر دهیم و در مورد شان قضاوت کنیم و کلیه رفتار و کردار آنها را مورد کنکاش قرار دهیم ؟

اگر یک لحظه سکوت عمیق کنیم و به درونمان نگاه کنیم : متوجه خواهیم شد که در درون مان بخصوص در سرمان یک نفر دومی است که همیشه آنجا حی حاضر و آماده است . کاری جز وراجی و حرف زدن با خودش ندارد ، لحظه ای آرام و قرار ندارد ، بخصوص زمانی که ما درگیر یک مسئله بیرونی باشیم . یک ریز حرف می زند ، نظر می دهد ، مقایسه می کند ، قضاوت میکند ، زیر سوال می برد ، حسادت میکند ، رقابت می کند خلاصه ثانیه ای نیست که ساکت باشد مگر زمانی که یک لحظه بهش شوکی وارد بشود .

آیا آن چیزی جز هویت فکری و شخصیتی خیالی ما نیست خوب موضوع تا هویت فکری ادامه داشت . حاال این هویت که در فرهنگ های متفاوت با کلمه های گوناگونی بیان می شود که بیشتر به عنوان نفس ، ایگو ، شیطان درون ، من ذهنی و هویت تخیلی شناخته می شود ،چیست و چگونه تشکیل می شود ؟

برای اینکه درک بهتری از هویت فکری و هویت تخیلی داشته باشیم الزم است که اول ذهن را بشناسیم و اطالعاتی در مورد عملکرد آن داشته باشیم .ذهن درواقع بخشی از حافظه و مغز ماست و وظیفه آن این است که اطالعاتی را که در حافظه ما ثبت شده است را استخراج و به مرحله اجرا در آورد .

عملکرد اصلی ذهن کمک به انسان برای انجام کارهای روزمره مثل :رفتن به سرکار یا اداره و برگشت به خانه ، تحقیق و تفحص در مورد مسائل علمی و پزشکی ، اداره امور زندگی ، رسیدگی به مسائل کاری و خانوادگی ،تصمیم گیری درمورد مسائل روزمره زندگی ،کاری و خانوادگی و غیره . مثال ذهن به ما کمک می کند تا مسیر خانه خود و یا محل پارک اتومبیل خود را پیدا کنیم .

یا در مورد کاری که قراراست در آینده انجام دهیم ، تصمیم های مناسب بگیریم و یا به فکر آینده خود و فرزندانمان باشیم . خالصه اینکه ذهن در مسائل زندگی و دنیوی و تصمیم گیریهای آن به ما یاری می رساند . و این عملکرد عادی و معمولی ذهن می باشد. ولی ذهن یک عملکرد موذیانه و مخربی هم دارد که به آن عملکرد روانشناختی و یا ذهن روانشناختی گفته می شود .

چگونه مهره ی مار داشته باشیم ؟

خوب این یعنی چه ؟ به این مثال توجه کنید : فرض کنید ما قرار است فردا به مسافرت برویم در اینجا ذهن طبیعی ما با عملکرد نرمال خود کمک مان میکند تا شرایط رفتن به مسافرت را بررسی کرده و وسایل مورد را فراهم کنیم . مثال اگر قراره با ماشین شخصی برویم ، از نظر فنی ماشین را چک می کنیم اگر نیازی باشد روغن موتور آن را تعویض می کنیم ، به ما کمک می کند مسیرهایی را که باید برویم را از نظر ترافیک ، زیبایی و غیره بررسی کنیم ، کدام شهر باید برویم ، کدام هتل باید بمانیم .

خلاصه هر آنچه برای یک مسافرت نیاز دارد را فراهم کنیم . و این بهترین نوع عملکرد ذهن می باشد .اما وقتی ذهن روانشناختی ما وارد کار می شود دیگه قضیه کامال فرق میکند. حاال که همه چیز آماده برای مسافرت می باشد .

ذهن روانشناختی فورا وارد عمل شده شروع به تولید افکار منفی می کند مثال نکنه تو راه تصادف کنیم . نکنه خوش نگذره ، نکنه ماشین تو خراب بشه ، نکنه هتل پیدا نکنیم ، نکنه ماشین مان را بدزدند . یا وقتی می خواهیم بچه خود را راهی مدرسه کنیم یا برای انجام کاری بفرستیم این قسمت از ذهن شروع به وراجی می کند :

نکنه تو را ه یک چیزیش بشه ، نکنه مریض بشه ، نکنه با بچه ها دعوا کنه ، یا نکنه در کارش موفق نشه ودهها افکار منفی دیگر … یا مثال فرض کنید خودمان می خواهیم کاری را برای کسب روزی شروع کنیم . بهترین کار این است که اول تمام جوانب کاررا در نظر داشته باشیم مثل محل کار ، مقدار سرمایه ، نوع شغل و غیره .

بعد از آن تنها کاری که باید بکنیم این است که به خدا توکل کرده و کارمان را به درستی به پیش ببریم .ولی ذهن روانشناختی هیچ وقت تنهای مان نمی گذارد فورا شروع به ذخالت کرده و می گوید نکنه موفق نشوی ، نکنه شکست بخوری، نکنه پولت را با این کار به هدر بدهی ، نکنه کارت نگیره و مسائل و افکار منفی این چنینی …

خلاصه عملکرد قسمت روانشناختی ذهن قضاوت ، دخالت در کار خود و دیگران ، فضولی در کار دیگران ، غیبت ، منفی نگری ، مقایسه خود با دیگران و برعکس ، نظر دادن در مورد نوع رفتار و کردار و پوشش دیگران ، کینه ، دشمنی ، همه چیز را برای خود خواستن ، اگر بخواهد کاری انجام دهد حتما باید سودی به او داشته باشد و گرنه یا آن کار را انجام نمی دهد یا با اکراه انجام میدهد.

 اگر هم انجام دهد به خاطر این انجام می دهد که شاید در آینده به دردش بخورد یا سودی از طرف آن عایدش شود و غیره . همه اینها نه تنها باعث به هم ریختن عملکرد طبیعی ذهن ما شده، بلکه عملکرد کل سیستم بدن مان را مختل می کند و جسم ما را دچار انواع استرس ها و بیماری ها میکند .اگر خوب دقت کنیم خواهیم دید این قسمت ازذهن یعنی ذهن روانشناختی در جزئی ترین و مهمترین کارها و ارتباطات ما دخالت میکند .

ریشه احساسات منفی هر فرد در چیست؟

دخالت در ارتباط بین زن و شوهر ، فرزند و پدر و مادر ، مدیر و کارمند ، همسایه با همسایه ، کشور با کشور ، رهبر با رهبر ،مردم با رهبر ، ارتباط انسان با خدا و ارتباط انسان با خودش . هیچ جایی از زندگی مان نیست که او دخالت نکند و یا نکرده باشد .برای همین است که روابط ما روز به روز با اطرافیان مان سرد تر شده و بیشتر مواقع شبیه یک نمایش و رُل بازی کردن می باشد .

یعنی هیچ وقت در درون همانی نیستم که در ظاهرمان نمایان است . انگار همیشه پرده ای بین ما و دنیای بیرون ما کشیده شده است . هرلحظه از زندگیمان حتی درمقابل نزدیکترین افراد خودمان مجبوریم نقش بازی کنیم . اینها همه پرده بین ما و خدای ما نیز می باشد .

در این لحظه از زندگی یا باید از زندگی خود راضی باشیم و هیچ مشکلی با خود و با دیگران نداشته و از درون شاد باشیم که در اینصورت نیازی به خواندن این مطالب نیست و در غیر اینصورت باید به این شعر مولانا عمیقا فکر کنیم.
روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
یک لحظه باید ایستاد و عمیقا فکر کرد که من کیستم ؟ آیا من فقط همین ذهنم و هویت فکری )ذهن روانشناختی (هستم یا در ورای این ذهن و افکار دنیای دیگری وجود دارد که من از آن بی خبر هستم .خوب صحبت ازذهن روانشناختی شد ، هویت ، شخصیت و موجود خیالی که همیشه با ما زندگی می کند و در همه کارهای ما دخالت کرده و زندگی ما را به جنهم تبدیل می کند .

اگر ما هیچ نوع افکار روانشناختی نداشته باشیم یعنی دارای هویت فکری نباشیم مطمنا هیچ مشکلی هم در زندگی نخواهیم . داشت . پس این افکار ماست که زندگی را برای ما به جهنم تبدیل کرده است. مسبب این بد بختی هم چیزی جز همان ذهن روانشناختی و هویت فکری نیست که ما در پی شناخت آن و بررسی عملکردش می باشیم.

مثبت شو متحول شو حبیب بیگی

برگرفته از شادی بی دلیل

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان